عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

156

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

گر چنان كشته شوى زندهء جاويد شوى * خدمت از جان چنين كشته به تبريز رسان " « 1 » * * * " گفت كسى : خواجه سنايى بمرد * مرگ چنين خواجه نه كارى است خرد كاه نبود او كه به بادى پريد * آب نبود او كه به سرما فسرد شانه نبود او كه به مويى شكست * دانه نبود او كه زمينش فشرد گنج زرى بود درين خاكدان * كو دو جهان را به جوى مىشمرد قالب خاكى سوى خاكى فكند * جان خرد سوى سماوات برد جان دوم را كه ندانند خلق * مغلطه گوييم به جانان سپرد صاف درآميخت به دردى مى * بر سر خم رفت جدا شد ز درد . . . " « 2 » * * * " دريغا كز ميان اى يار رفتى * به درد و حسرت بسيار رفتى ز حلقهء دوستان و همنشينان * ميان خاك و مور و مار رفتى چه شد آن نكته‌ها و آن سخنها ؟ * چه شد عقلى كه در اسرار رفتى ؟ چه شد دستى كه دست ما گرفتى ؟ * چه شد پايى كه در گلزار رفتى ؟ لطيف و خوب و مردم‌دار بودى * درون خاك مردم خوار رفتى . . . كجا رفتى كه پيدا نيست گردت ؟ * زهى پرخون رهى ، كين بار رفتى " « 3 » همهء غزلهايى كه نقل كرديم و مرثيه‌اى كه افلاكى آورده است « 4 » ، نشان مىدهد كه او سرانجام در برابر واقعيت تسليم شده است . بالاخره در مقطع غزلى به مطلع زير : " اى تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدى * اى تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدى " « 5 »

--> ( 1 ) همان ، ج 4 ، ص 226 ( 2 ) كليات شمس ، ج 5 ، ص 277 ( 3 ) همان كتاب ، ج 6 ، ص 22 - 21 ( 4 ) مناقب العارفين ، نسخهء خطى فاتح ، 179 ( اين مرثيه را در متن چاپى نيافتيم ) ( 5 ) كليات شمس ، ج 6 ، ص 110